تبليغاتX
بوسه بر رخ مهتاب
داستان

PDF فایل 

 

 

             بوســـه بر رُخ مهتاب

 

 

                                                  امید صیادی


 

 

 

 

 

 

 

باید نفسی تازه کنیم ...
از سر شب تا سپیده دم ... بی وقفه ... 
دهانش را که
نزدیک صورتم می آورد عطر نفسش را به تمامی
استشمام می کنم
...
بوی بادامهای نو رسیده بهار میدهد نفس او .
به خواهش چشمانش بی اعتنا مانده ام ...
چیزی می گوید ... حرفی .. یادی  ..خاطره ای از زمانی که من
بیاد نمی آورم
...
به انتظار پاسخ من مانده ... 
منی که جسمم در آغوش او جا مانده و روحم
...
فرسنگها دورتر ...
جایی دیگری نشسته ...



                                          ****




تابستان ۸۲ / روبروی پارک ساعی / رستوران دیدنیها ...


صدای موزیک ملایمی فضا رو پر کرده ... ساعت نگاه می کنم ... از زمان قرارمون
چند دقیقه ای
گذشته و من به هیچ وجه نمی خوام شک کنم که شاید نیاد ...

دفعتن متوجه پیشخدمت میشم ...  انگار لحظاتیه که در مقابلم ایستاده و من
متوجه حضورش نبودم
..

ـ قربان چی میل دارید ؟

ـ اا ... اجازه بدید مهمونم که اومدند انتخاب می کنیم ..

با قیافه ای نه چندان راضی راهشو میکشه و میره  ...
می دونم دست خالی
برگردوندن پیشخدمت کار خوبی نیست ..
اما به هر حال همیشه وقتی برای اولین بار به کافی شاپ یا رستورانی می رم
سعی می کنم مستقیم یا غیر مستقیم به عوامل اونجا حالی کنم که اگه پای
مهمان یا مهمانانی در میون نباشه من واسه  خودم
آب هم سفارش نمیدم ...

از پنجره منظره پارک ساعی رو که مثل یه توقفگاه بین راهی خیابان ولیعصر رو
دچار وقفه کرده نگاه می کنم ..
توی خیابون ترافیک سنگینی نبود پس باید
زودتر از اینها می رسید ...

توی همین احوال سنگینی نگاهی ذهنمُ متوجه طرف مقابل کرد ..

زنی با مانتوی طوسی ... روسری سپید ... در حالیکه بند حمایل کیف
دستی اش رو میفشرد
 مقابلم ایستاده بود ...



ـ آقای امیدوار ؟

ـ امید 

وایسادم ... سعی می کردم لبخند یک آن از صورتم دور نشه ....
با تردید دستم رو جلو بردم
..

او ن هم با همون تردید دست داد ....
و نشست
..

حدودا بیست و هشت ساله ... با صورتی سفید که چشم و ابروی مشگی ش 
خیلی زود جلب توجه میکردن ..
 
کلافی از موهای مش کرده اش خطی از بلندی پیشانی تا  زیر چانه اش رو
نوازش
می کرد ..... 
در مجموع زیباتر از اونی بود  که به انتظارش بودم
... 

در دل به صبر و تحمل خودم آفرین می گفتم ....

نتیجه سه ماه ایمیل و چت و  گفتگوهای تلفنی
 در اون عصرگاه شهریور ماه
برای من بسیار خوشایندتر از  اون بود که کسی غیر از خودم بتونه تصور
کنه .


ساکت بود .... ساکت و بسیار محجوب ...
و  مثل دخترای تازه بالغ
ناتوان از پنهان کردن شرم اولین قرار ملاقات گونه هاش
به سرخی میزد
....
باید چیزی می گفتم ... حرفی ورای تعارفات معمولی ....
حرفی که ذهنش رو متوجه
 امری فراتر از یه قرار نا متعارف با یه مرد غریبه بکنه.
 
ناخودآگاه پنجه هاش ُ دید زدم ... ناخنهایی بلند و کشیده که اثر رد و خش
حتی
از زیر لاک صورتی رنگش مشخص بود ...


ـ شما اهل موسیقی هم هستید ... ساز میزنید ؟


چشمای درشتش با بالا رفتن اغراق آمیز پلکهای بلندش حیرتزده به من
خیره موند
...


ـ خدای من !  شما از کجا ... شما از کجا فهمیدین ؟


طبق عادت باید در کمال خونسردی این کشف بزرگ رو بسیار کوچک و معمولی
جلوه می دادم
.. سوالش را با سوال دیگه ای جواب دادم ..


ـ گیتار ؟

ـ نه .. یه چند جلسه ای سه تار ... البته سابق بر این دف میزدم.ادامه اش ندادم.
اما آقای
امیدوار شما از کجا فهمیدین واقعن ؟برام جالبه ..


هنوز عادت نکرده منو به اسم  اصلیم و نه یوزر کاربریم توی سایت صدا کنه . 


ـ زیاد سخت نبود .. هر چند که حدس خیلی کاملی هم نبود .. به هر حال ..
بهتره که امید صدام
کنید ... امیدوار مال یه دنیای دیگه است ..

ـ عذر می خوام .....


قدم اول رو همونطور که باید و  می خواستم محکم و منطقی برداشته بودم ...
اون باید بیش از  اونچه که طی
سه ماه گذشته به من اطمینان کرده بود جلو
می اومد ....
و من برای تمامی قدمهای بعدی
یا بهتره بگم برای هر قدم یه طرح تازه داشتم .

 

در تمام مدتی که روبروی رعنا نشسته بودم مداوم یک سوال در گردونه ذهنم
چرخ می خورد  .
این زن زیبا  با این همه دلیل برای مورد توجه همه بودن چرا به سراغ من اومده
بود ؟ چرا منو انتخاب کرده بود ؟

هر چند که در حقیقت می دونستم جواب این سوال هر چی که باشه نمی تونه
از حقیقت و واقعیت اون لحظات مهمتر باشه .

در هر صورت چه بهتر که از بین تمام کسانی که به هر نوعی میشد و میتونستن
در مقابل رعنا  قرار بگیرند این شانس نصیب من شده بود .


یک لحظه متوجه شدم که گویا رعنا حرفی زده و من غرق در عوالم خودم نشنیدم  .
سریع خودمو جمع و جور کردم .. 


_ همین طوره دیگه آقا امید ؟ مگه نه ؟

_ اا .. خوب .. به هر حال گاهی آره .. گاهی هم نه ..

_ منظورتون چیه ؟ .. یعنی هر آدمی هم میتونه سیاه باشه هم سفید ؟
هم خوب و هم بد ؟

_ خوب .. از دید من بله .. آدمها بیش از اونکه سیاه یا سفید باشند خاکستری
هستند .. اصلن بهتره فکر کنیم این ذهنیت ما هست که به هر آدمی یه رنگی
میده و به دلخواه خودش تزئینش می کنه ..
یه نگاه به دور و برتون  بندازید . همه این آدمهایی که اطرافتون می بینید حداقل
چند باری در زندگی باعث خوشحالی کسی شدن  و البته می شه با اطمینان
گفت هر کدوم هم چه به
عمد و یا سهو باعث آزردگی خاطری هم بودن .. 
پس می بینید که نه خوب مطلق وجودداره و نه بد مطلق
.
این چیزیه که باید باور کرد .

_ اما آقا امید این جوری که نمیشه به هیچکس اطمینان کرد ...
چه می دونیم طرف اون روز یا اون ساعت که محل برخورد ما میشه تو فاز
خوبشه یا بد ، مثبته یا منفی ؟

_ البته سخته ... من خودم ترجیح میدم به طرف مقابلم این اجازه رو بدم که
خودش به من  نزدیک بشه .. بستگی به دید اون داره ... و فکر می کنم این باعث
رضایت بیشتری هم میشه ..

_ یعنی شما هم ... ؟

_ من چی ؟

_ .. چه جوری بگم ..  یعنی ممکنه شما هم روزی بد باشید ... تو رنگ خوبی
دیده نشید ؟

_ البته که ممکنه. انتظار نداشته باشید حرف خودم رو نقض کنم. گفتم که این
وضعیت برای همه جاریه .

_ اما من نمی خوام که شما رو اون جوری ببینم .با این دید و باور به سراغ شما
نیومدم .

_ این دست من نیست .. امیدوارم  به همون شکل و شمایلی که دوست
دارید ببینید .. به رنگ دلخواهتون .

_ خوب .. خوبیه امید بودن به همینه دیگه .. آدم امیدوار میشه بهش ..

 

میخندیدیم ..  من در حالی که از این تعریف رعنا حسی از رضایت رو درون
خودم تعقیب می کردم کماکان بدنبال راهی بودم  تا بقول معروف به  اصل
مطلب برسیم .
رسیدنی که حداقل برای من کار چندان سهل و ساده ای نبود  .

رعنا در حالیکه صاحب همسر و دو فرزند بود مردی رو برای گفتگو درباره رازهای
مگوی خودش انتخاب کرده بود که کمترین تجربه ای از زندگی زناشویی و
مشکلات و رفتارهای متقابل زندگی مشترک نداشت .

من هر چند که در دنیای ارتباط با زنها و دخترهای مختلفی که در طی سالیان با
اون ها برخورد کرده و رفاقتی بهم زده بودم تا حد خوب و مناسبی حاذق جلوه
می کردم اما همیشه در جمع دوستان و بیشتر طی گفتگوهای مردانه روی این
اعتقاد که مسئله زندگی مشترک یک زن و مرد امری کاملا مجزا از دیگر روابط
هست پافشاری کرده بودم و حالا در عین بی تجربگی باید از یک طرف به زنی
که درخصوصی ترین روابط  زندگی به قول خودش  دچار مشکل بزرگی شده بود
راهکار می دادم و از طرف دیگری در دل دوست داشتم تا اونقدر در این امر موفق
جلوه کنم تا شاید از این رهگذر خودم هم به تجربه ای نو و متفاوت از دیگر
روابطم برسم . 

رعنای زیبایی که در اون عصر حرارت زده تابستان روبروی من نشسته بود اگر
چه تا حد زیادی واسه من حکم یک ناشناخته یا  کم شناخته رو  داشت اما 
اون به قدر کافی از من و روابطم می دونست و همین قوت قلبی بود برای من
تا گامهای بعدیم رو محکم تر بردارم  .

مسئله شناخت رعنا از من به چند ماه پیش از حضور دو نفره ما در رستوران
دیدنیها  برمی گشت  .

تازه از  چاپ  جدید ترین  داستانم در اینترنت  فارغ شده بودم و همچنان
واکنشهای خوب و بد خوانندگان که عمدتن  از دوستان حاضر در سایت  بودند
ادامه داشت.
یک شب ایمیلی کوتاه  از شخصی ناشناس به دستم  رسید :

آقای امیدوار .. قاصدکهای  شما را خواندم  . گذشته از نقاط ضعف آن
که چندان هم چشمگیر نبودند باید اعتراف کنم بسیار لذت بردم .
با امید به اینکه در آینده بازهم خواننده داستان های خوب شما باشم .

طبق معمول این ایمیل رو هم به عنوان یک افتخار کاملا یک نفره و شخصی به
آرشیو تعاریف و تمجیدهای ظاهری و غیر ظاهری  دیگران اضافه کردم  ...
بی اونکه بدونم همین ایمیل به ظاهر ساده  چه تاثیر شگرف و وحشتناکی بر
زندگی و آینده من خواهد گذاشت .

 

 

به نظرم طرح اولین اقدام  رعنا برای آشنایی  گزینه مناسبی بود تا بعد از
حدود یک ساعت صحبتهای متفرقه و از این در و آن در گفتن به سر شاخه
اصلی برسیم .

 

ـ رعنا خانوم  یک چیز  خیلی برای من جالب بود. اون ایمیل اول که اون شب
فرستادید ..
خاطرتون هست که ؟ با اون آی دی  مضحکی که احتمالا همون شب ساخته
بودید . چی بود ؟ روی ماه .. رخ ماه .. آهان ... یادم اومد .. بوسیدن ماه ..
  

رعنا خنده ظریفی کرد و با لحنی آمیخته به ملامت ناشی از فراموشی من
گفت:

ـ‌ بوسه بر رخ مهتاب

ـ آه ..  آره .. همون ...  ماشالله به این حافظه من واقعن ..    

در حالیکه سعی داشتم تا همچنان از فرعی شوخی و خنده به جاده اصلی
برسم ادامه دادم  :‌
 
  واقعن دفعه اول که شما سعی بر تماس با من داشتید حدس زدم که احتمالن
این رشته سر دراز دارد .. خودتون چی ؟ واقعن هیچ فکر می کردید با یه
استارت کوچک تا این جا بیایید ؟‌

 
رعنا در حالیکه آخرین جرعه قهوه را سر می کشید ابرویی بالا انداخت :
 

ـ اصلن . هر چند که شما هیچ وقت به اون ایمیل من جوابی ندادید .
جدی نگرفتید ..
   

ـ آره .. خوب البته باید حق بدید به من .. شما اگر جای من بودین به همه
ایمیل ها جواب می دادید ؟ حتی اون هایی که نمی دونستین از طرف
دوست اومده یا دشمن؟
 
 

کلمه دشمن را به عمد طوری با تحکم گفتم تا موجب سوالی بشه از طرف
رعنا ،سوالی مثل : دشمن ؟ شما دشمن هم دارید مگه ؟خدای من ،کیا ؟

اما در عوض انتظار من ، رعنا  در حالیکه به ساعتش نگاه معنی داری
مینداخت گفت :
 

ـ  خوب .. فکر می کنم هم مسیر من و هم شما اونقدر دور هست که اگه
همین الان راه بیفتیم یکی دو ساعتی طول بکشه تا هر دو به مقصد برسیم
 
 

و در بر خورد با صورت کش اومده من که اغلب اوقاتی که در باره پیش بینی های
دچار اشتباه میشدم  خنده هوشمندانه ای کرد و گفت :

  
ـ و البته فرصت داریم تا ادامه حرفهامون رو تو ماشین بزنیم


رعنا اتومبیل مزدای سفید رنگش را با فاصله کمی از درب اصلی پارک ساعی
پارک کرده بود و در بدو ورود من و رعنا به اتومبیل اولین توافق ما دو خیلی زود
حاصل شد.

 

 ـ خوب آقا امید ..

ـ  جانم ..

ـ‌ با توجه به اینکه  من می دونم خونه شما کدوم حدود هست و البته با توجه
به اینکه فرمون دست منه پس نتیجتن اول میریم شما رو میرسونیم .


ـ  اما رعنا خانوم این جوری شما از مسیرتون خیلی دور میشین . از اینجا تا
قلهک بیشتراز نیم ساعت طول نمی کشه اما اگه بخوای منو  برسونی حداقل
سه ساعت دیگه  می رسی  خونه ... بد نمیشه اون وقت شب  ؟

ـ نه مشکلی نیست .. بچه ها پیش مامان هستند ..  
تازه  خودمم دوست دارم بعد از این چند سال  محله قدیمی رو دوباره ببینم
گفته بودم  قبلن که یه جورایی بچه محلیم ... یادته که ؟
 

 و چه خوب یادم بود ... رعنا  حدود ۱۰ سال پیش از این به همراه خانواده
پدریش از کوچه ای در نزدیکی خانه من به منطقه قلهک نقل مکان کرده بودن .

 
اما در اون  لحظه چیزی که بیش از این یاد آوری باعث خرسندی من شد این
بود که هم من  و هم رعنا ناخودآگاه برای مخاطب قرار دادن همدیگه به عوض
استفاده از ضمیر سرد و رسمی شما  از لغت خودمانی و صمیمی تو  استفاده
کرده بودیم
 

 
و این از دید من  یک گام بزرگ بود در جاده ارتباط دو سویه ای که تداومش هر
لحظه به شور  و هیجان ناشناخته ای که درون بی قرارم شعله می کشید
می افزود .

ابتدای راه مثل هر ابتدای دیگری باز هم صحبت رو از مدار اصلی خارج کرد ..
و من که همیشه متنفر بودم از تمام چه خبرها و دیگه چه خبرها و احولاتتون
چطوره ها مترصد فرصتی بودم برای پرداختن به اونچه که بخاطرش در اون
ساعت در کنار رعنا نشسته بودم چرا که می ترسیدم با اتلاف وقت و نزدیک
شدن به محله و خونه ی من باز هم به هزار علت نا معلوم هر صحبتی بین ما
رد و بدل بشه الا صحبت های اصلی و به این ترتیب من هم موفق به بهره بردن
درست و مناسب از این فرصتی که معلوم نیست تکراری هم داشته باشه یا
نه نباشم .
 

بلاخره بعد از گذر از چند خیابون و رسیدن به اتوبان چمران که در تلالو نورافکنهای
آفتاب مهتابی بسیار آرام و خلوت بنظر میرسید و با  استفاده از رخوتی که نوای
موزیک با صدای پایین و نه چندان مشخصی که درون اتومبیل در حال پخش بود
زمان و مکان رو برای برداشتن گام بعدی مناسب دیدم :‌
 
 

ـ خوب .. رعنا .. نگفتی .. فکر می کردی چند ماه بعد اون ایمیل کذایی ...

رعنا که انگار از بهم خوردن فضای آرام بینمون شاکی به نظر می رسید ناگهان
حرفمُ قطع کرد :

 
ـ امید .. آقا امید .. خیلی برات مهمه که من بعد از اون ایمیل چی فکر می کردم ؟

به آنی تمام رشته های دقیق و ظریف تنیده افکارم با این واکنش نسبتا تند و
غیر منتظره رعنا از هم گسسته شد ..


ـ خوب .. .. والله .... نه آنچنان .. نه اون قدر که این جوری تو رو عصبی کنه ..

ـ خوب پس چرا اینقدر تاکید میکنی ؟  حس می کنم .. فکر می کنم به عمد
میخوای چیزی رو به رُخ من بکشی .. این جوریه ؟ .. درسته ؟

ـ نه .. واقعا .. نه .. اصلن هیچ همچین قصدی نداشتم ..
فقط می خواستم بهونه ای باشه واسه  ادامه حرف .. خودتون تو رستوران 
گفتید که باقی حرفها باشه واسه تو ماشین ... نگفتین ؟
 
 
در حالیکه من منتظر جواب مناسب و واکنشی لطیف تر از رعنا بودم ناگهان
فرمان ماشین رو به یک طرف پیچوند و بعد هم با ترمزی خشک در کناره اتوبان
متوقفش کرد ..

 
من حیرتزده از این حرکت رعنا درمونده بودم که علت این کارش چی بود و خیره
به اون که به نظر در حال و هوای طبیعی نبود مات مونده بودم ..


رعنا در حالیکه با دو دست فرمان را می فشرد چشماش رو بست و سرش رو به
پشتی صندلی تکیه داد ... در حالیکه رعنا مشخصن تلاشی در کنترل اون حالت
عصبی و هسیتریکش نمی کرد یا حداقل در ظاهر تلاشی برای کنترل خودش
نداشت  من مثل بچه هایی که نمیدونند به چه خاطر در حال تنبیه و توبیخ
هستن  تا خرخره  درون صندلی خودم فرو رفته بودم ..
برای یک لحظه حتی به ذهنم رسید که در ِ  ماشین رو باز کنم و بپرم بیرون
اما فکر کردم هنوز اوضاع اونقدر خراب نشده ..
با این حال  فکر کردم بهتره منتظر و آماده فریاد رعنا که حالا  به نظرم تا حدی
دیوانه می رسید هم باشم ..
صدای نفسهای تند و عمیق رعنا بیشتر از هر چیزی باعث ترس و وحشت من
شده بود ..

باید چیزی می گفتم ..  تداوم اون فضا هرچه که میخواست باشه مطمئنن به
نفع و در جهت من نبود ..

ــ  ببخشید ..  .... خانوم رعنا ...  ..  من ....  من  ناراحتتون کردم ؟

در سکوتی که گهگاه با  صدای عبور سریع السیر اتومبیل ها از کنارمون
می شکست رعنا  تنها به تکون دادن سری اکتفا کرد ...
اما این واسه اطمینان من از امن بودن فضا کافی نبود .. باید حرف میزد .. از
خیلی وقت پیش می دونستم زن ها نمی تونن حالت صداشون رو در حالی که
دچار حس متفاوتی هستن عوض کنن .. نه فقط زن ها که خیلی از مردم نمیتونن
هیچ بلایی به سر تُنالیته و حس درونی صداشون بیارن ..
میدونستم رعنا اگر یکی دو کلمه حرف بزنه خیالم به کل راحت میشه ..

ـ رعنا جان خواهش می کنم ... ببین .. من .. من واقعن حس می کنم کار خیلی
بدی کردم .. یا اینکه حرف ناجوری زدم و باعث حساسیت شدم ..
ببین میگم اگه باعث آرامشت میشه من همینجا پیاده بشم ..
تو هم از اولین..

رعنا در حالیکه همچنان سرش رو به صندلی چسبونده بود به آرامی و با کلماتی
بریده و منقطع حرفم رو قطع کرد ..
 

ـ من ..  من بَدم امید .. مگه نه ؟

 

و قبل از اینکه من فرصتی واسه انکار بد رفتاری بدون تردیدش داشته باشم
ادامه داد :‌

ـ متاسفم ..  واقعن معذرت می خوام ..  هاه .. اصلن نمی دونم چم شد یهو ..

ـ آ  نه نه ..  موردی نیست پیش میاد خانومی . حتی لازم نیست بهش فکر
کنی .. البته میدونم که به حتم حرفهای من بوده که باعث شده تو اینجوری
آشفته بشی ..

ـ نه نه .. نه امید .. موضوع چیز دیگه ای هست
 
ـ چه چیزی ؟
 
ـ ...  می ترسم .. می ترسم بگم امید .... می ترسم 

ـ  رعنای عزیز .. محض رضای خدا با من راحت باش ... من هنوز همون امیدم ...
فکر می کنم هزار بار بهت گفتم که میتونی از هر جهت رو من حساب کنی

ـ امید متوجه هستی داری چی میگی ؟ بگو که پشیمون میشی ..
بگو که خفه خون بگیرم ..

 
ـ نه .. البته که نه .چرا پشیمون بشم ؟ چرا خفه خون بگیری ؟
قرار بوده بهت کمک کنم  خوب . من هنوزم سر حرفم هستم  اما رعنای عزیز
قرارمون بود که بهم اطمینان کنیم .. در حالیکه من هنوز نمی دونم واقعن حد
و حدودم چیه .. هنوز نمی دونم کجای داستان توام .. هنوز جز به اشاره و
جسته گریخته و حدس هیچی از تو و مشکلاتت نمی دونم ..

ـ واقعن اصرار داری که بدونی ؟ فکر می کنی برات مهمه ؟

ـ‌ آره اصرار دارم .. بی هیچ تردیدی برام مهمه  ..




رعنا در حالیکه سرش رو از پشتی صندلی بلند می کرد صورتش رو به طرف
من برگردوند .. پهنای چهره اش از اشک خیس بود و صورتش در نور متناوب
اتومبیل های گذری از اتوبان سرخ و برافروخته به نظر می رسید ..
 


رعنا با تلاشی ناکام برای رفع ارتعاش صدا با دستپاچگی و کلماتی بریده
بریده گفت :

ـ واقعا میخوای بیشتر بدونی از من ؟  واقعا میدونی آخر این راه کجاست ؟

  
ـ خدای من .. رعنا این چه حالیه ؟ .. نه بخدا نه به پیر و پیغمبر من پشیمون
بشو نیستم .. تا آخرشم هستم .. حالا آخرش هر کجا که می خواد باشه ..
پس  تو رو خدا دیگه بس کن این حالُ ..

رعنا ... صورتش رو  از من برگردوند ..  به طرف نرده های محافظ اتوبان ... 
به جایی ورای اونچه که در دید رس من باشه ، در دور دستها خیره شد ..
نفس عمیقی کشید .. :‌

ـ امید ..

ـ چیه عزیزم ؟‌.. بگو ..

ـ  من باید ....  من ....  من میخوام  

ـ چی .. چی رعنا ؟

دوباره به طرف من برگشت .. عضلات صورتش مرتعش بود .. چشمهاش
دچار حالت خاصی بود .. به نظر شک و تردیدی که هر آدمی قبل از انجام
دادن یک کار بزرگ .. یک تصمیم مهم میخواد بگیره و میترسه درشون موج
میزد ..
رعنا مثل کسی که ناگهان چیزی به ذهنش رسیده باشه و بترسه که اگه
دیر به زبون بیاره فراموشش بشه نفس محکمی رو فرو داد و تند گفت :‌

ـ  امید ...  میتونم امشب بیام خونه تو ؟

ـ  !!!!!‌

 

رعنا دانسته یا ندانسته آنچنان شوکی رو بر من وارد کرده بود که باورش در
اون لحظه به هیچ عنوان برای من ممکن نبود ..
نه تنها در اون لحظه که حتی زمانیکه همراه هم  وارد آپارتمان کوچک من
می شدیم  هنوز باور نمی کردم تنها چند ساعت بعد از اولین ملاقاتم با یکی
از زیباترین زنانی که در عمرم هم صحبت شون شده بودم  قراره که شبی رو
با هم  زیر یک سقف بگذرونیم ...

ناگفته مشخصه که هیچ احمق دیگه ای هم در پذیرش خواسته رعنا مخالفت
و یا حتی تردید نمی کرد من که در این بین هزار دلیل برای قبول دعوت خود
خوانده اون داشتم ....

البته در چنین حالتی من آشفته و پر از معما در بدیهی ترین واکنش های اولیه
دست و پا و حتی مشاعر خودم رو گم کرده بودم  .. 
خانه مطابق معمول بهم ریخته و شلوغ بود ...
لباسهام هر جایی بودن جز داخل جا کمد و لباسی  ..
ظرفهای کثیف و نشسته .. تلویزیون و ماهواره  مثل همیشه  روشن ..
 و در یک کلام ..  خونه ای که با من یا بی من همیشه  یک شکل بود ...

رعنا در بدو ورود خنده ریزی کرد ..


_ خوب پس بگو چرا از اونجا تا اینجا هیچی نگفتی .. خجالت کشیدی ازین
همه شلختگی ؟


_ آآآ .. خوب .. آره ...شرمنده دیگه ... قابل شما نیست .. کلبه درویشیه و ...


خدای من ... تمام جملات فریبنده .. کلمات قصار .. گوشه های ظریف و
افکاری که همیشه و همه حال  در برخورد با هر زن و دختری توی آستین
داشتم  همه و همه به کلی از یادم رفته بود.
 انگار طوفانی مهیب  تله خاکی ریخته شده روی سنگ رو به یغما برده بود ..
نمیدونستم چی باید بگم  ... 
هنوز به موقعیت این شب نامطمئن مسلط نشده بودم ..  به  آنی  هزاران
 فکر به  مخیله ام می آمد و می گذشت .. بدون ثبات و بی هیچ قراری ...

_ امید جان میتونم ازت یه خواهشی بکنم ؟


_ جانم ؟


_ ببین پسر جان .. میدونم که توی اون حال و وضع خُل و چلی من انتظار
تنها چیزی رو که نداشتی  این مهمونی ناخونده امشب بوده..
به همین خاطر چند تا موضوع هست که دوست دارم بگم و هیچ هم توقع
شنیدن نه رو ندارم ... باشه ؟


_ شما بگو ... اگه مقدور باشه روی چشم ..


_ خوب .. اول اینکه اصلا فکر نکن خونه و زندگیت  تو چشم من شندره و
نامرتبه .. میدونم خونه ای که قرار باشه یه پسر مجرد مرتبش کنه الان در
بهترین حال و روزشه .. همینجوری خوبه پس دست به چیزی نمیزنی ..
انگار نه انگار که مهمون داری ..
دوم اینکه بخاطر همون دلیل اول باز هم می دونم که اگه قرار باشه به عنوان
شام چیزی بخوریم که باید هم بخوریم پس باید به حساب من باشه  .... 
و سوم ...


_ و سوم ... ؟


_ و سوم که خیلی مهمتر هست برای من اینه که دوست دارم فکر کنی که
امشب یه مرد تو خونه تو مهمونه ..  امیدوارم متوجه منظورم باشی .. 


_ .. ممم ...  خوب راستش ... اگه بگم متوجه این یکی شدم دروغ گفتم ...


_ .. خیلی خوب ... واضحتر می گم .... همین الان به من بگو ... شب موقع
خواب من توی اطاق خواب می خوابم یا تو سالن ؟ .. و اگه من تو اطاق خواب

بخوابم ... تو کجا می خوابی ؟


خدای من ....  خنده ام گرفت ... اگر چه در تمامی صحبتها و ارتباطات مجازی
پیش از  اون  شب مدام این نکته رو که در تمام  عمرم با وجود فرصتها ..
شانس ها و یا  به قول عده ای  امکاناتی که برای برقراری روابطی غیر عرف و
شرع با زن های متاهل برام بوده رو رد کرده و یا به عبارتی ازشون فرار کردم رو
به رعنا گوشزد کرده بودم اما بازهم رعنا در یک بی اعتمادی عمومی و البته
طبیعی حق خودش دونسته بود تا پیشاپیش این اصل اولیه اعتماد متقابلمون
رو گوشزد کنه ...


_ آهان ... خوب ...  هر جا که تو بخوابی من حتما جای دیگه ای می خوابم ...
نگرانیت همین بود ؟

_ نگران نبودم ... فقط خواستم فکر نکنی وقتی خودم با زبون خودم خواستم
که امشب اینجا باشم حتما به چیزهای دیگه ای هم راضی هستم ...
هر چند از ظرفیت تو خیالم راحت بود ..


_ نه .. ابدا چنین فکری نکرده و نمی کنم .. اما رعنا جان .. امیدوارم از حرفم
دچار سؤ تعبیر نشی خدای نکرده .. اما ... شوهرت  ... بچه ها ... اونها ... ؟


_ نگرانی نداره ...  شوهرم تهران نیست .. بقیه رو هم خودم خبرشون میکنم ..

 

وقتی رعنا گوشی موبایلش رو  که در تمام مدت صحبتهای داخل رستوران و
زمانی که در راه بودیم از دید من مخفی مونده بود رو از کیفش بیرون کشید
بی اختیار اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که بهتره گوشی بُنجل و
درپیت موبایلمُ زود یه جایی دور از چشم مخفی کنم ..

اولین تلفن رعنا به  منزل مادرش بود ....

_ .. الو .. مامان .. سلام  .. خوبی .. فدات شم عزیزم .... ببین مامان .. من
امشب مجبور شدم بیام خونه سمانه اینا ...
آره .. طفلی حال باباش هیچ خوب نیست ....  نمیدونم ... ببینم اگه حالش
بهتر شد میام اگه نه که شب هستم فردا میام بچه ها رو میبرم خونه ....
تو چیزی لازم نداری ؟ ... شامشونُ خوردن ؟ .. باشه .. قربون تو برم ..
سمانه هم سلام میرسونه ... نه هنوز به کسری زنگ نزدم ....
میزنم خوب مامان جان ... 
باشه همین الان میزنم ....  فکر نمیکنم .. نه فردا شب شاید  شایدم
پس فردا  .. .. باشه عزیزم .. یاشه .. قربون تو برم ...  مواظب گُلام باشیها
 .. خداحافظ .



هر لحظه که از اون ملاقات شبانه  من با رعنا بیشتر می گذشت معماها و
چراهای ذهنی من هم بیشتر می شد ...
زنی به قول خودش عاشق دو بچه اش.. با داشتن همسری  تا اونجا که من
میدونستم مهربان و موفق ... زنی که از هر جهت برای ارتباط با مثل منی
بی نیاز به نظر میرسید ...
امشب .. توی این نیمه تابستونی تهران ...اینجا ..توی خونه من چیکار میکنه ؟


رعنا نگاه آمیخته به لبخندی  انداخت ... با سری کج کرده براندازم کرد ..


 
_ کجایی آقاهه ؟


_  .. هان ؟  چی  ؟! ...


_ پرسیدم یه لیوان آب میتونی به من بدی ؟


_ آره  آره .. البته .. الان .. .


_ الو .. کسری جان ...  صدای من میاد ؟ ..  الو ... میگم کجایی ؟ ...... 
خوب ...   ؟ .....  نه من خونه نیستم ...  خونه سمانه ...  از ظهر گذاشتمشون
خونه مامان .....  حال آقای رحیمی خوب نبود سمانه زنگ زد گفت بیام اینجا ...
آره ....  طفلکی .....  خوب کی میایی؟  ... یعنی  چی ؟ ! خوب مهندس ذبیحی
رو چرا نفرستادن ؟
 یعنی بعد ماسوله باید بری فومن  یا قبلش ؟خوب همش تو رو باید بفرستن
آخه ؟
 ........  باشه .......  ... نه .. نه عزیزم چیزی  .. . ....   ....  الو ... الو ..... 
اه .. این گوشی  مسخره منم که همش شارژش زرتی تموم میشه ....


 
گوشی رعنا خاموش شده بود ....  به لیوان آبی که لحظاتی قبل روی میز
گذاشته بودم اشاره کردم ..


_ گرم شد ..


_ هوا ؟


_ نه بابا آب رو می گم ...  


_ وای شرمنده .. دستت درد نکنه ...... 



و قبل از اینکه لیوان آبُ سر بکشه پرسید :



_ امید جان .. اجازه میدی یه تلفن از اینجا بزنم ؟


دهنم چارطاق باز موند ....  !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟


_ به شوهرت ؟ !!!

_ نه بابا ...  خونه سمانه اینا .... البته کسی چیزی نمیپرسه ها .. اما خوب ..
یه وقت سراغمو بگیرن بد میشه .. اون بدونه بهتره .... 

و زمانی که دید هنوز آثار نگرانی از صورتم رفع نشده باز هم خندید .

_ اهه ... بابا بچه مثبت ...  نترس .. سمانه و من از بچگی باهم بزرگ شدیم ..
هر چند که چیزی بهش نمیگم اما چیزی رو هم  از همدیگه پنهون نمی کنیم ...
راستی .. تو شارژر نوکیا داری تو خونه ؟


_ آره .. الان میارم ....



در حالیکه میرفتم تا از داخل اطاق شارژر گوشی رو بیارم دوباره پرسید :

_ خوب حالا بزنم یا برم بیرون از تلفن عمومی ؟

_ نه  نه .. بزن .. به هوای خودت گفتم .... وگرنه هیچ اشکالی نداره  ... 


گویی سریال تلفنهای رعنا تمامی نداشت .. ...

_ الو ... سمانه جان .. خوبی عزیز .... ببین .. من امشب خونه یکی از دوستام
مهمونم .. منتهی به مامان و کسری گفتم خونه شمام ... آره ... خوششون
نمیاد دیگه ... گفتم حال آقای رحیمی خوب نیست بازم ....  آره .. قربونت برم ...
 نه به خدا ... خره همکلاسی دوره دبیرستانمه ...  هم محلی قدیمم هم
هست ... نه مجرده ..  اَهَ .. به تو چه .. مسخره ..
حالا ...  باشه میگم برات ....  قربونت برم .. پس دیگه سفارش نکنما ....
فدات شم ..  بای بای ..



_ خدمت شما ...  شارژر نوکیا ... 

_ مرسی ... دستت درد نکنه .. خوب .. حالا  میریم ببینیم شام چی باید بخوریم ...
 ببینم این دور و برا رستوران خوب سراغ داری ؟

_ نه اینکه نباشه .. اما  من معمولا وقتی مهمون دارم از این پیتزایی آقا ناصر سر
کوچه سفارشی مخصوص می گیرم .. نه به هوای کلاس و این چیزا  ...
هم دردسرش کمتره ...  هم اینکه  رو راست خیلی پیتزای خوبی داره ...
حیفه کسی تا اینجا بیاد و نخوره .

_ ببینم شیطون ..  تو هفته ای چند تا پیتزا میخری از این آقا ناصر ؟

_ عید پارسال بار آخری بوده که خوردم  ..

خنده ای کرد .. 
_ خوب طبق قرارمون به حساب من ...  چقدر میشه دو تا با سالاد ،نوشابه و ..

از قبل پذیرفته بودم  ..  چونه ای نزدم .... گرفتاری کار اینجا بود که آقا ناصر
هیچوقت به فکر استخدام یه موتوری واسه رسوندن پیتزاها به مشتری نمیافتاد ...
همه اهل محل هم میدونستن که هرکه طاوس خواهد جور هندستان کشد ...

 پنج هزارتومان رو بی گفتگو از رعنا گرفتم و از خونه بیرون آمدم ...
کل مدت رفت و برگشت را همچنان در پی یافتن یک محور تعادل برای تمامی
اونچه که رخ داده بود می گشتم و البته هیچ چیز دندون گیری پیدا نمی کردم ...

 در طبیعی ترین حالت ممکن هیچ اتفاقی نباید بین ما می افتاد ...
از خودم مطمئن بودم و می دونستم که اگه اتوبوس حامل حوری های بهشتی
اشتباهی جلوی در خونه من پارک کنه و همشون رو لخت و عور بفرسته
سراغم فقط  کافیه که یه قید شوهر دار بودنشون برام محرز بشه اون وقته که
حتی توی سخت ترین شرایط محال ممکنه کمترین فکر سویی بکنم  ..

  ... اما .. موضوع رعنا و این شب اسرار آمیز اون قدر برام غیر منتظره اتفاق
افتاده بود که به جای یه تصمیم منطقی و یا حتی  از سر احساس  کُلن قدرت
تصمیم گیری از من سلب شده بود ..
 این زن اونقدر راحت به نزدیکترین کسان خودش دروغ گفته بود که انگار واقعا
اون شب رو توی خونه یه دوست ، همکلاسی سابق ، سمانه یا هر عوضی
دیگه ای غیر از من می گذرونه  .. خوب که چی ؟ .. چرا ؟ واسه خاطر من ..؟
خودم به این قسمتش خندم می گرفت .. من ؟!! زکی ...
 

غوطه در افکار مغشوش و در هم برهمم غذا ها رو گرفتم ..  وقتی جلوی
خونه رسیدم ...  قبل از اینکه درب عمومی ساختمون رو باز کنم خودش باز
شد و آقای بدیعی  همسایه طبقه بالایی همراه خانوم  همیشه چادر
چارچوقیش فوزیه خانوم  جلوی درب ظاهر شدن ..

خانم بدیعی  با دیدن من با تعجب گفت :

_ واه .. آقا امید  ... تو این شب عزیز صدای ضبطتون به این بلندی کوچه رو
گذاشته رو سرش .. خوب خاموش می کردین قبل بیرون رفتن .. شوما که
تنهایین واسه در و دیفار آهنگ گذاشتین ؟


و پیش از این که من جوابی بدم یا به فکرم برسه که بپرسم امشب چه
شبیه آقای بدیعی با اشاره به دستای من و  جعبه های پیتزا سری به
ناراحتی تکون داد :

 _ چی میگی حاج خانوم ؟ آقا امید بیرونه ... یکی دیگه حتما داخل هست
دیگه .. چیکار داری به این کارا ..

و بی انتظار برای پاسخ  یا توجیه و یا حتی کنایه های ظریفم که همیشه
توی آستین دارم و می دونم چه جوری تا فیه الخالدون طرفم رو بسوزونم  
دست حاج خانومشُ کشید و رفت ..

بار اولی نبود که همسایه ها میفهمیدن من مهمون دارم   ..
 غیر از جلسات شبانه با دوستان و اهل فامیل ، همسایه های خوب و سر
براه و اهل خونواده ی من که غیر از استعمال تریاک و شیره و نزول خواری
هیچ نکته منفی در کارنامه خانوادگیشون نداشتن و هرگز از سند خونه هاشون
 واسه ضمانت دخترای دبیرستانیشون توی دادسرای ویژه منکرات خیابان وزرا 
استفاده نکرده بودن و در یک کلام همگی به جز من از بهشت اومده بودن تا
دوباره برگردن همونجا چند باری توی راه پله ها منو دست در دست دخترایی
دیده بودن که بخاطر تعدد و تنوعشون هرگز چهره هیچ کدومشون  توی ذهن
اونها نمونده بود تا شک کنن شاید حرف روز اولی که می خواستم توی این
فضول آباد  آپارتمانم رو بخرم درست بوده باشه :

_ نامزد دارم .. انشالله آخرای  امسال ...


 
از پله های طبقه دوم نگذشته بودم که صدای موزیکی که آنچنان هم بلند نبود
اما مشخصن از واحد من می اومد قطع شد .. 
زیر لب گفتم : گور پدرت خانوم بدیعی  ..
وارد که شدم کیف رعنا روی میز بود ...  چراغ اطاق روشن و .... 
خدای من !!! .. نکنه یک وقت ...
 کامپیوترم .. ...  !!!! .......  عکسها ..  !!
با عجله وسائل غذا رو روی پیشخون آشپزخونه گذاشتم ...
همه ترسم از این بود که رعنا کامپیوتر رو روشن کرده باشه و به هر بهانه ای
سری به فایلهای خصوصی زده باشه و عکسهایی از من و دوستانم  رو که نباید
ببینه دیده باشه ..

 با کمی دو دلی آروم تا آستانه در ِ اطاق رفتم .....

  و ...  از دیدن رعنا پشت میز کامپیوترم یکه سختی خوردم ..
نه به این خاطر که کامپیوتر روشن بود و رعنا هم در حال بررسی ... نه ..

اونچه که منو درهمون چارچوب درب اطاق عین مجسمه های موزه مادام توسو
خشک کرد  خود رعنا بود ..
در غیاب من ... این مهمان زیبا ... خودش رو  از شر لباسهای بیرون خونه خلاص
کرده بود ...
مجسمه ونوس  در حالیکه موهای بلند و تاب خورده اش تا امتداد تاپ ظریفی
که تنها قسمت کمی از پشت و کمتری از سینه اش رو پوشش می داد سرازیر
شده بود ...
ملبس به شلوارکی چسبان و بدن رنگ که تقریبا تمامی ساقهای سپید و
خوشتراشش رو درمعرض نمایش گذاشته بود .....
 بی توجه به حضور من ....  محو تصاویر یا مطالبی که نمی دیدم نشسته بود .
نمی دیدم چرا که هرگز قصد نداشتم تا  حتی به اندازه  یک پلک زدن تصویر و
تجسم دیگه ای رو  جایگزین زیباترین صحنه تاریخ  اون خونه بکنم ...

 

من صُمم بک .. در سکوت مطلق وجودیم که حتی صدای نفس کشیدن رو جرم
می دونست مبهوت مونده بودم ...
دوست داشتم  اون حرارت نامرئی و نامشروع بصری که تمامی وجودم رو غرق
لذت می کرد  .... اون چشم چرونی و لغزیدن ماهی نگاهم بر پیکره تندیسی
که مثل هدیه ی انجام عملی خیر و فداکارانه که قراره بعدن انجامش بدم به
صورت کاملن غیر منتظره نصیبم شده بود و بخاطر یک بارگی و منحصر به فرد
بودن ازحلال بودنش اطمینان کامل داشتم در اون لحظات ساکن و بی تحرک
بی هیچ مزاحمتی تداوم  پیدا کنه  .
نقطه به نقطه اون اندام  بی عیب و نقص رو با  ولع تشنه ی درمونده  بیابون
که ناگهان چشمه ای زلال یافته می بلعیدم و پیش میرفتم ..



_ اوی یارو ..  اوهوی .. عمو .. بچه جون .. کجایی .. چشماتو درویش کن
بینیم. زودی یه لباس گل و گشاد به من بده .. اینجوری از همین الان مجبورم
از اتاق بیرونت کنما .



لعنت ابدی بر این احساس ناخوشایند حیا . ... مثل همیشه باید خودم رو ...
این خود بدبختی که همیشه در بهترین زمان ممکن در بدترین مکان ممکن گیر
می افته و از سر ناچاری عمیقترین زوزه ممکن رو به درون میکشه محدود و
مسلح می کردم به سپر حیا ..
سپری  که از فلز من نبود و همه عمر بار سنگینشُ در تمام نبردهای از پیش
باختم احمقانه به دوش کشیده بودم ..


_ توی اون کمد هر چی که بخوای هست ... میتونی بپوشی ...
 البته اگه چیز مناسبی گیرت بیاد .. من میرم وسائل شام رو آماده کنم .


هرگز خودمُ در چنین شرایطی تصور نکرده بودم  ..
برای یک مرد هیچ لذتی بیشتر و بالاتر از این نیست که شبی رو با خیالی
آسوده و در کمال آرامش و بدور از هر گونه مزاحمت در کنار زنی که واجد همه ی  
خصیصه های مورد پسندشه بگذرونه و به صبح برسونه .
و حالا من در حالیکه نیمی از تمام موارد لازم برای گذروندن همچین شبی رو در
اختیار داشتم ناچار بودم از احترام به اتمام حجتی که رعنا باهام کرده بود ..
اتمام حجتی سنگ دلانه بر یک حاجت طبیعی ..
احمقانه بود .. حالم احمقانه بود ..
من شبیه  کسی بودم که گرسنه و تشنه در بهترین رستوران شهر نشسته
اما فقط اجازه داره که غذای مورد علاقه اش رو  ببینه که توی ظرفی مرصع آذین
شده و در برابرش قرار گرفته بی اونکه اون حتی اجازه یه ناخونک کوچیکُ
داشته باشه ..  





بعد از صرف شام نمی دونستم که باید موضوع حضور رعنا رو  به سمت یه
مهمونی دو نفره هدایت کنم یا فرصتی برای یک درد و دل دوستانه و یا  ...

 محیط ِ حامل رعنا و فضایی که او با حضورش از ابتدای اون شب درست کرده
بود بیش از حد بر من غلبه کرده بود و ناتوانی من در تحمل نقشی که به
قواره ام سنگین ، ناجور و نا هماهنگ در حال دوخته شدن بود لحظه به لحظه
بیشتر نمود پیدا می کرد.



_ سیگارت چیه امید ؟

_ کنت لایت .. می کشی ؟

_ آره ...  بدم نمیاد ..

_ همیشه سیگار می کشی یا فقط شبهایی که خلوت می کنی  ؟

_ هر وقت که دلم بخواد .. اما دوست دارم تو تنهایی خودم بکشم  ....
هر چند که شب خلوتی وجود نداره .. خیلی خیلی که تنها باشی .. این افکارت
هستن که جای همه چی و همه کس رو پر می کنن ... و تو از تنهایی تنها
چیزی رو که میفهمی یه سکوت ظاهریه که مثل کیسه زباله کشیده شده روی
همه چیز ..
فقط کمی تار میشه .. اما همه چیز در نهایت مرئی و قابل دیده  ... 


_ فکر نمیکردم اینقدر فلسفی فکر کنی ..


_ فلسفی ؟ .. اسمها رو ما انتخاب می کنیم امید ..  من اسمش رو گذاشتم
افکار بدبختی ...

_ تو نمیتونی خیلی از بدبختی چیزی بدونی .. حداقل در بُعد زندگی انسانی
نمیتونی ... خیلی ها هستند که در نهایت آرزوها و رویاهاشون دوست دارن 
امکانات تو رو داشته باشن و چیزی باشن شبیه تو ...

 

_ بُعد زندگی انسانی ؟ .. چی هست این که میگی ؟

 

_ خوب .. همون امکانات .. خونه و زندگی و خونواده و ....

 
_ گفتم که .. حکایت همون کیسه زباله است ... آشغالهای توش دیده میشه ..
همین که من امشب اینجا هستم .. تو خونه یه مرد مجرد که فقط چند ساعته
باهاش رو در رو شدم ...  همین که به خاطر اینجا بودن به همه دروغ گفتم ...
همین که دوست دارم به هر کسی که میرسم براش درد دل کنم ... 
خوب همه اینا آشغالهای کثیف اما غیر قابل کتمان اون کیسه زباله هستن ...
باور کنی یا نه .. دوست دارم بدونی که اگر امشب اینجا و پیش تو نبودم بازهم
فرقی نمیکرد ..

مطمئنا خونه نمی رفتم .. هر کس دیگه ای هم که امشب میتونست منو تحمل
کنه .... حتما می رفتم سراغش و پیشش می موندم ...

 

رعنا آنچنان خونسردانه این چند کلام آخر رو گفت که یک لحظه در ذهنم این
نکته قوت گرفت که اگه اون اینجور که خودش میگه و ادعا داره  به صرف پیدا
کردن فرصتی واسه خاطر یک درد دل ساده حاضر بوده پیش هر کس دیگه ای ..
هر غریبه دیگه ای .. . هر کس دیگه ای بره .. پس به میل یا ناچار باید خیلی
زود هم به تمنیات و توقعات همه اون هر کسان دیگه پاسخ مثبت میداد ....

و البته که اگه هر مرد دیگه ای غیر از من احمق اون شب پذیرای اون بود این
سریال تحمل و کنترل ظاهری و آداب دانی احمقانه رو خیلی پیشتر از اینها
پایان داده بود...

اما زمان برای تغییر اتمسفری که در اون لحظات بر من و مهمانم حاکم بود بسیار
دیر و کهنه به نظر میرسید .

نباید حرف و یا حرکتی احمقانه از من سر میزد چرا که میدونستم و مطمئن بودم
در نهایت راهی رو که من در ارتباط با رعنا آغاز کردم اگر چه طولانیتر اما سرانجام
به همانجا ختم خواهد شد که باید .

 

_ خوب رعنا  جان تویی که میتونی خودت رو راضی به همه این چیزا که گفتی
بکنی پس دیگه نباید چندان در  قید و بند آشغالهای توی کیسه باشی ..
چه چیزی اونقدر مهمه که  میتونه باعث بشه  یه نفر بخاطرش به همه چیز و
همه کس بد بین باشه .. دروغ بگه ... و در نهایت چیزی هم درش تغییر نکنه ..


_ چه چیزی ... ؟ ... چه چیزی .. ؟ ... شاید همون چیزی که باعث اولین ایمیل
من به تو شد ... شاید همون چیزی که از اون روز من رو با تو مرتبط کرد و تا
امشب .. تا این خونه کشوند ...

_ خوب چیه؟ ... تمام این مدت رو گذروندیم تا به این نقطه برسیم ... هر چند که
حدسش به هیچ عنوان برای من سخت نیست اما  فکر می کنم بهتره که از بنیاد
مسئله رو خودت توضیح بدی ..

_ حدس تو چیه امید ؟

_ من ؟ ....  من میدونم .. اما نزار که بگم ...

_ اگه از واکنش من می ترسی میتونی با خیال راحت حرفت رو بزنی ... بگو ..

_ ترسی ندارم اما.. خوب .. من فکر می کنم تو نسبت به شوهرت وفادار نیستی.
و همه مشکلت اینه که بهش خیانت میکنی ....

_ امید ..

_ ببخشید ... ادامه نمیدم .... از اول هم  گفتم که بهتر بود خودت بگی ...

 

رعنا پُک عمیقی به سیگارش زد و با ولع دودش را به درون ریه هایش فرو داد ..
دستهاش مرتعش بود و من می دونستم که همون چند کلام من که نتیجه و
چکیده سه ماه زیرنظر گذاشتنش ، کنشها و واکنشهاش بود کار خودشو کرده ...

در حقیقت حدس این مسئله که رعنا همسر وفاداری برای شوهرش نیست کار
چندان مشکلی نبود.

در طی سه ماه گذشته و از اولین روز آغازین او در تمامی حرفها و کلماتش به
هر چیزی که میتونست ابراز علاقه کرده بود به جز همسرش و این همون رازی
بود که من بیش و پیش از رسیدن به آغوش رعنا به دونستنش محتاج بودم ...

به هر حال ترجیح می دادم که اگه قراره اتفاقی که لحظه به لحظه در وقوعش
مشتاقتر و حریصتر می شدم و البته  از دید من ناگزیر بود در بین ما بیفته باید
بهونه ای براش پیدا می کردم  ..
 و چه بهانه و حدسی بهتر از اینکه رعنا اگه در زندگی زناشویی در مقام
خیانت ورزیه  اولین علت و دلیلش حتما  داشتن یک همسر خیانت پیشه است
و اون در مقام تلافی تن به چنین عملی داده ...

هر چند که همیشه روند اتفاقات و رویدادهای پیش روی ما  آنچنان که باید مطابق
میل و بدلخواه پیش نمیره و همیشه پیش بینی ها اگرچه محتمل اما درست از
آب در نمیان  ...

 

 

_ باشه امید ...  من میگم و تو بشنو ..

 

و اینچنین طولانیترین شب عمر من شکل گرفت ..
شبی که با یک دیدار ساده آغاز شده بود و با یک شوک سنگین تداوم پیدا کرده
بود میرفت تا  آغاز ناباورانه ترین فصل زندگی پر از ماجرای من بشه .

 

صفحه بعد

|+|
بالا